نیکی مروتینیکی مروتی، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

جون و خون مامان و بابا

مامانی بابائی های نیکی جون

سلام دختر ماهم دیشب نتونستم برات بنویسم چون مامانی ها وبابائی هات مهمونمون بودن خیلی خوش گذشت خیلی خوشحال بودی یه عالمه واسشون شیرین کاری کردی (دست دسی کردی - نانای کردی-بوس کردی ......)     خیلی خیلی عسل بودی  فدای نگاهت با همه عکس گرفتی تا مامی برات بزاره تو وبلاگت  الان میخواستم برات بزارم نشد اخه حجمشون زیاده  اما قول میدم  حتما در اولین فرصت عکسای نازو شیطونتو بزارم تا همه ببینن عجب آتیش پاره ای هستی   اینو هیچ وقت فراموش نکن که من عاشقتم ...
18 فروردين 1393

بابائی نیکی جون دیشب مریض بود

سلام دخترم دیروز روز خیلی سختی بود واسه همه ما مخصوصا تو دخترم بابائی ( بابای  مامی) دیروز حالش بد بود منو بابا علی بردیمش بیمارستان و من مجبور شدم ساعتها ازت دور باشم پیش مامانی بودی بهش عادت داری و لی دیگه آخراش خیلی بیتابی کردی وقتی از بیمارستان رسیدم چشمای گریون تو رو دیدیم    هزار با مردم و زنده شدم انگار بند بند وجودمو ازهم جدا کرده بودن دلم می خواست بمیرم ولی حال پریشون تو رو نبینم خیلی امروز غمگینم هم  بابائی مریضه هم دیروز تو خیلی خیلی اذیت شدی (الهی مامی برات بمیره) نازم تو با اون دل کوچولوت واسه بابائی دعا کن خوب شه اینو هیچ وقت فراموش نکن که من عاشقتم ...
18 فروردين 1393

تولد مامان ناهید

سلام گل همیشه بهارم، امروز تولد مامی بود ،امسال اولین سالی هستش که تو رو دارم، خدا رو شکر من امسال بزرگترین وزیبا ترین هدیه رو از خدا گرفتم، خدایا ممنون که منو مامان نیکی جون کردی.... امروز خاله نسرین و خاله نوشین و مامانی بابائی امدن خونمون + دختر خاله ها و پسر خاله ات خیلی خوش گذشت ،کلی به خاطر تولد مامی نانای کردی ،الهی مادر دورت بگرده. دیشب بابا علی به خاطر تولد مامانی مرخصی گرفت و خیلی شب خوبی داشتیم ،خیلی خوشحالم و خوشبخت چون خدا بهمون سلامتی داده ،خدا باباعلی رو به ماداده، چون خدا تو نازنین رو بم داده ،چون مهر توی خونمون سرشاره وتو بودی که عشق رو توی خونمون جلا دادی  وپر رنگ کردی، دخترم همیشه بخند همیشه شاد ب...
18 فروردين 1393

ببین چه آتیش پاره ای شدی

سلام دخترم الهی مامان فدات شه، این عکسو فقط واسه این گرفتم که ببینی چه شیطونی هستی ،هزار ماشالا خیلی کنجکاو و باهوشی ،یه کارائی میکنی به عقل جن نمیرسه ، از دست تو بزار یه کار بدی که امروز کردی رو برات تعریف کنم ،امروز یواشکی دوراز چشم تو رفته بودم آشپز خونه داشتم پرتقال میخوردم، یهو دیدی منو عین فرفره چهاردست و پا آمدی پیشم وگفتی به منم بده ( آخه  دکترت گفته نباید مرکبات بخوری) منم طاقت نیاوردم ،یه ذره دادم بخوری ،دیدم میمالی به زمین دوباره میخوری ،منم ازت گرفتم، انداختم توی سطل آشغال تو هم هیچی نگفتی بغلت کردم ،رفتیم پذیرائی داشتم تلویزیون نگاه میکردم،دیدم ،رفتی پیش دوچرخه مامای داری بازی میکنی ،منم با خیال راحت داشت...
18 فروردين 1393

اولین چهارشنبه سوری نیکی جون

  سلام نیکی من، مامانی امروز چهارشنبه سوری بود ، با با علی کلی فشفشه و منور و آبشار برات خریده بود،       خیلی دوست داشتی  ، هزار ماشالا خیلی  شیطون شدی ، راستی  چند روزه خودت تنهائی میتونی 6-7 قدم برداری . وای عزیزم یه چیز جالب دیروز به من طرز پستونک خوردن یاد میدادی  الهی مادر فدات شه من از قصد پستونک ات رو  از پشت میزاشتم دهنم جیغ میزدی ازم میگرفتی درست میزاشتی دهنت(مثلا به من یاد میدادی ) بعد دوباره تعارف میکردی من بخورم  راستی امروز واسه اولین باز در زندگیم مربا درست کردم(فقط به خاطر تو) ولی دوست نداشتی فک کنم خوشمزه نشده ولی مامانی عیب نداره دفعه او...
18 فروردين 1393

بابائی های نیکی جون

سلام عزیزم، چند روز بود مشغول خونه تکونی بودم، نتونستم برات بنویسم وای که نمیدونی چقدر واسه خونه تکونی همکاری کردی، فرشته مهربونم خیلی ماهی.........           امروز میخوام عکس بابا بزرگاتو واست بزارم خیلی خیلی دوستشون داری. اینو هیچ وقت فراموش نکن که من عاشقتم ...
18 فروردين 1393