نیکی مروتینیکی مروتی، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

جون و خون مامان و بابا

تاب نیکی جون

سلام عزیزم  امروز بابا علی برات  تو حیاط خلوت یه تاب وصل کرد الهی فدات شم خیلی دوست داشتی امروز خیلی شیطونی کردی بعضی وقتا دیوونم میکنی ولی بازم با اون همه خرابکاری که امروز کردی الان که لالا کردی دلم برات پر میزنه همش دوست داری باهات  بازی کنم ولی نمیشه مامان جون که انقد بهم وابسته شدی حتی نمیزاری از پیشت تکون بخورم گاهی کلافه میشم ولی ارزشش رو داره به همه شیرین کاریات در  فردا ازت روی تاب عکس میگیرم میزارم الان دیر وقته ولی دلم نیومد بدون اینکه برات بنویسم بخوابم خیلی دوست دارم اینو هیچ  وقت فراموش نکن ...
18 فروردين 1393

دخترم وباباش دارن ازآقا گرگه فرار میکنن!!!!!

این اولین بار که  نیکی جون با هم رفتیم باغ وحش خیلی خوشحال بودی. دخترم نمیدونی وقتی آقا گرگه تو رو دیده بود آب از لبو لوچه اش راه افتاده بود خیلی روز خوبی بود، یه روز تکرار نشدنی بود ، انقدر حیوونا رو دیدی ذوق کردی که خدا میدونه! مامانی و بابائی هم بودن عکس اونارم میزارم برات نازنینم ممنون که دختر من شدی، ممنون که روز به این خوبی رو به ما هدیه دادی، همیشه یادت باشه که عاشقتم ...
18 فروردين 1393

آدرس جدید بهشت

سلام مامی امروز میخوام از یه کشف بزرگ برات صحبت کنم...... من آدرس جدید بهشت رو پیدا کردم  فضای یک وجبی بین بازوهای تو دخترم امروز منو تو آغوش گرفتی و من طعم بهشت رو مزه مزه کردم اینو هیچ وقت فراموش نکن که من دیوانه وار عاشقتم   ...
18 فروردين 1393

آخرین روز بهمن

سلام نازنینم گل نازم الان تقریبا یک هفته است وقت نکردم برات بنویسم آخه نیکی خانم همه وقت مامی رو شش دونگ در اختیار داره فقط اون چند دقیقه ای که تو روزا میخوابی وقت دارم به نت سر بزنم گلم خیلی با مزه شدی دیگه هر چی بهت میگم کاملا متوجه میشی  وقتی  کار اشتباهی میکنی اخم میکنم می پری بغلم هه هه هه میخندی و منو میبوسی (میخوای مثلا منو خر کنی) الهی فدای اون عقل و شعورت بشه مامان نازنینم این اولین زمستون عمر ارزشمندت بود فقط 1ماه مونده تا عید بشه وتولدت هووورااااا بلاخره داری 1ساله میشی الان خوابوندمت و نشستم کلی نگاهت کردم ماشالا واسه خودت خانومی شدی انقدر ناز و معصوم خوابیده بودی منم طاقت نیاوردم یه دونه محکم بوسیدمت بیدار ش...
18 فروردين 1393

کنکور بابا علی

سلام دخترم الان ساعت 9 صبحه امروز بابائی کنکور ارشد داشت ولی خواب موند ساعت 7 از خواب پرید رفته هنوزم خبری ازش نیست خدا کنه رسیده باشه  چی بگم راستش من زیاد دلم راضی نبود بره ولی خودش اصرار  داشت و رفت خدا پشت و پناهش فردا شب مهمون داریم و من کلی کار سرم ریخته دخترم قول بده بزاری کارامو بکنم خواهش میکنم مثل همیشه خانم باش     شب میام بهت میگم چه اتفاقائی امروز افتاد فعلا     اینو هیچ وقت فراموش نکن که من دیوانه وار عاشقتم   ...
18 فروردين 1393

مامانی بابائی های نیکی جون

سلام دختر ماهم دیشب نتونستم برات بنویسم چون مامانی ها وبابائی هات مهمونمون بودن خیلی خوش گذشت خیلی خوشحال بودی یه عالمه واسشون شیرین کاری کردی (دست دسی کردی - نانای کردی-بوس کردی ......)     خیلی خیلی عسل بودی  فدای نگاهت با همه عکس گرفتی تا مامی برات بزاره تو وبلاگت  الان میخواستم برات بزارم نشد اخه حجمشون زیاده  اما قول میدم  حتما در اولین فرصت عکسای نازو شیطونتو بزارم تا همه ببینن عجب آتیش پاره ای هستی   اینو هیچ وقت فراموش نکن که من عاشقتم ...
18 فروردين 1393